آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

این روزامون

1395/8/26 1:14
نویسنده : مامان
162 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرم.ببخش این روزا اینقد کار دارم که اصلا فرصت نمیشه بیام وبلاگتو آپ کنم،چه برسه به اینکه بخوام عکس بذارم.هرچند اصلا نمیشه سراغ لپ تاپ رفت،شما فورا سر میرسی و نمیذاری ما کارمونو بکنیم و همش جیغ و داد میکنی.

تو این چند ماهی که گذشت خیلی اتفاق خاصی نیفتاده.اینکه شما ماشالا بزرگتر شدی.بعضی وقتا شیطونیات کم میشه وقتی جایی میریم.طوری که همه میگن آرش آروم شده!البته بعضی وقتام اذیت میکنی.مخصوصا وقتی میریم خونه مامانم اینا.به همه چی کار داری و به همه جا سرک میکشی.اصلا حرف گوش نمیدی.نمیدونم با این اخلاقت چی کار کنم.تا میگیم نکن و میخوایم مانعت بشیم شروع میکنی جیغ و داد کردن و میخوای هر طور شده کارتو انجام بدی.در کل بد اخلاق شدی.چیزی میخوای با جیغ و داد میگی.طوری که دیگه حسابی کلافه میشم.البته فقط وقتی دوتامونیم،بهتری.ولی همینکه بابایی برمیگرده خونه،یا کس دیگه ای باشه،بهنه گیریا و حرف گوش نکردنات شروع میشه.

ماشالا کامل حرف میزنی.خیلی از کلمه ها رو برعکس میگی.با اینکه درستشم بلدی.تلفن زنگ میخوره اول شما جواب میدی.همه حرف زدنتو دوس دارن.

هنوزم تو خونه همش دنبالمی.هرجا میرم میای.یه لحظه نمیتونم تنها باشم.خیلی تو یخچال سرک میکشی که من اصلا دوس ندارم.حسابی کفرم در میاد.شما هم که اصلا گوشت بدهکار نیست.دوس ندارم بیای تو آشپزخونه.چون همش سرت تو کابینته و همه چی بهم میریزی.این روزا همش کارم شده جمع کردن خونه.هم تو آشپزخونه ریخت و پاش میکنی،هم تو هال،هم تو اتاقا.واقعا از این همه بهم ریختگی خسته میشم.ولی هرچی جمع میکنم موقتیه.دوباره همه جا رو بهم میریزی.تازگیا هم میگی مامان خونه بهم ریختس،جمعش کن!

الان چهار ماهه که از پوشک گرفتم.ولی هنوز یاد نگرفتی تو خواب خودتو نگه داری یا بگی دسشویی داری.خودمون همش حواسمون بهت هست.البته الان مدتیه که مسئولیتش افتاده گردن بابایی.من نمیتونم تو خواب بغلت کنم و ببرمت دسشویی.البته چند وقته که تو اتاق لگن میذاریم برات.دیگه دسشویی نمیبریمت تو خواب.

وقتی بابایی خونس،همش به بابات میچسبی و یه لحظه راحتش نمیذاری.خیلیم ایراد و بهونه میگیری.طوری که باباتو حسابی کلافه میکنی.خوب طفلکیم حق داره.غروب میاد خونه.نمیذاری استراحت کنه.شبام دیر میخوابه،صبحم زود میره.

بعضی وقتا،البته کم پیش میاد،با اسباب بازیات سرگرم میشی،یا با ریخت و پاش کردن لباسات سرگرم میشی و سراغم نمیای.

هنوز همون شونزده تا دندونو داری.چند وقته لثت ورم کرده ولی خبری از دندون نیست.گاهی وقتام برات مسواک میزنیم.از تنبلیمه که همیشه برات نمیزنم!

قبلنا خیلی میبوسیدیم.ولی الان خیلی کمتر شده.میای بغلم میکنی و میگی دوست دارم.یا میگی آجی رو دوس دارم بده بوسش کنم و شکممو میبوسی!

از حال خودم بگم که،بعضی وقتا اذیتم.نستن و خم و راست شدنم سخت شده.تازگیا موقع پیاده روی نفس کم میارم.حتی وقتی دراز میکشم.خیلی ورم کردم.دستام خیلی خواب میره.حتی تو خواب.بعضی وقتا طوریه که نمیتونم دستامو مشت کنم.الانم به سختی دارم مینویسم،همش دستام مور مور میشه.تو خواب خیلی سخت بلند میشم.پا و پشتم خیلی درد میگیره.به زور راه میرم.اصلا نمیتونم پیاده روی کنم.هم اذیت میشم هم خیلی خسته میشم.نفسم کم میاد.حتی وقتی دراز میکشم.تازگیا اینطوری شدم.الانم سرما خوردم.شب اول خیلی حالم بد بود.دیگه امشب شما و بابایی تو اتاق شما میخوابین که خدای نکرده شما هم سرما نخوری.

مامان گفتنتو خیلی دوس دارم.خیلی قشنگ میگی.بعضی حرفای جالبی میزنی.خودتو لوس میکنی و یه جوری میخندی.وقتی عصبانیم یا حوصله ندارم شکلتو یه طوری میکنی و میگی بخندیم.البته همیشه نه.ماشالا خیلی حرف میزنی،طوری که کلافم میکنی.خیلی سوال میپرسی.همش میگی چرا.چند تا شعرم یاد گرفتی.سوره توحیدم دست و پا شکسته بلدی.

 یه سری از کلماتتو مینویسم.

به قاشق میگی داسق.

به مسجد میگی مشد.

به اسباب بازی میگی اتس بازی.

به آشپزخونه میگی اتس خونه.

به بادکنک میگفتی بشکونک.ولی فکر کنم الان درستشو میگی.

به اسکوتر میگفتی اشکوتر.اینم فکر کنم الان درستشو میگی.

به امیر علی میگی امرلی.

به گذاشتم میگی اداشتم.

به جلد میگی جرد.یا همون جلد،یه جور خاصی تلفظش میکنی.

به رادیاتور میگی هادیاتور.ولی اینم درستشو بلدی.

به سیب زمینی میگی هی زمنی.

به طاهره میگی طارهه.

به اسمارتیز میگی ایستامیت.

به نشستم میگی اشستم.

به نگاه میگی یگاه.

به راه میره میگی ها میره.

 به شکم میگی هشم.درستشو بلدی.یکی دو بار از دهنت در رفته!

به چکش میگی کوبیدن.

 به مهربون میگی مخددون.

به دستت درد نکنه میگی دست خنکه!

به سشوار هشار.

به گرسنمه میگی گرسقمه!

به آرنج میگی زانو!

به زانو میگی نارنج!

به طبل میگی طلب.

میخوای بگی یا مظلوم میگی یا مسعود!

به عمه ثریا (مامان من) میگی عمه ثرارا.

 به چسب میگی تسب.

به یخچال میگی هچال.

به جوشونده میگی دوشونده.

به نوشابه میگی دوشابه.

دیگه اومدن آجی کوچولوت به جمع خونوادمون داره نزدیک میشه.الان سی و هفت هفته و دو روزم.احتمال زیاد اسمشو آلاء بذاریم.هرچند عربیه،ولی به اسم شما میاد.پهلویشم هست.ولی معنیشو دوس ندارم.تنها تفاوتشم تو همزه آخرشه.

مدتیه ماشین نداریم،رفت و آمدمون سخت شده.با تاکسی میریم اینور اونور.وقتی کار دارم مجبورم با خودم ببرمت.نمیتونمم بغلت کنم.شما هم خسته میشی اینقد با من راه میای.چه کنم مامان مجبورم.

وقتی میخوایم جایی بریم اصلا باهامون همکاری نمیکنی.همش میگی نریم.به زور حاضرت میکنیم.همیشه با رفتن مخالفی.چه بریم جایی چه بخوایم از جایی برگردیم.به زور و گریه باید بیاریمت.حاضر کردنتم دردسر داره.واینمیسی لباساتو عوض کنیم.همش در میری و نمیذاری.خلاصه کلی طول میکشه تا راه میفتیم میریم بیرون.

تا حالا فقط یه بار اونمـیه دونه پفک خوردی.اسمشم بلد نیستی.یه بار خواستی،گفتم اون مال بزرگتراس.از اون به بعد تو مغازه پفک میبینی میگی اون مال بزرگتراس،از اون هویجا!!!خنده

خیلی دوس داشتی مسجد بری.بابایی اصلا وقت نمیکرد ببرتت.جمعه غروب خودم خواستم ببرمت که باباییم اومد.البته دیر رسیدیم و نماز تموم شده بودو و همه رفته بودن.

 داداشم و خانومش که برای مدتی رفتن آمریکا،تو تیر ماه برگشتن.ما نتونستیم بریم استقبالشون.ماه رمضون بود بابایی گفت نمیتونم بیام.شما همـاون موقع ها خیلی شیطنت میکردی،با اینکه خیلی دلم میخواست برم ولی نرفتم.البته همه میگفتن با این وضعیت من سخته تا تهران برم.اون موقع چهار ماهه بودم.دلیل اصلیه نرفتنمم شیطنت شما بود.یکی دو ماه بعدم اسباب کشی کردن تو خونه خودشون،بازم ما نرفتیم.هعی.

هنوزم با حموم رفتن مشکل داری.با بابایی میری حموم.خیلی کم پیش میاد من ببرمت.از همون اولم میگی شامپو نمیزنی،صابونم نمیزنی!از همون لحظه ای که شامپو میریزم رو سرت شروع میکنی جیغ و گریه شدید.ولی بابایی باهات بازی میکنه،زیاد گریه زاری نمیکنی.من تند تند میشورمت و زود میارمت بیرون!نیشخند

پسندها (1)

نظرات (4)

مامان آینده
26 آبان 95 12:14
سلام مامان هدی جان. خدا جوجه هاتونو براتون حفظ کنه ان شاالله... و ان شاالله دخملی بسلامتی زمینی بشه
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.ممنونم.
مامان اهورا و آریا
26 آبان 95 15:07
حاملگی دوم خیلی سختتره چون با بچه اولم باید سر و کله بزنی با اینکه اهورا بزرگتره و مثلا بیشتر میفهمه من دیگه دارم دیوونه میشم همش میگم خدا کمک هدی بکنه
مامان
پاسخ
آره واقعا سخته.بهش فکر نمیکنم.لاقل این چند وقته باقی مونده اعصابم کمی آروم باشه.خدا کمکمون بکنه.
مامان اهورا و آریا
26 آبان 95 15:09
ایشالا بسلامتی فارغ بشی آخراش واقعا سخته ولی باز خوبیش اینه این یکی دختره.دختر آرومتره پسر خیلی شیطونه من میگم آریا بزرگتر بشه دوتایی چه بلاهایی سرمون بیارن
مامان
پاسخ
سلامت باشی.ممنون. امیدوارم آروم باشه. خوبیش اینه هم جنسن،هم بازی میشن.ولی دختر و پسر فکر نکنم خیلی باهم بسازن.
مامان اهورا و آریا
26 آبان 95 15:11
آی از وقتی که تو خونه اصلا هیچی سرجاش نیست چقدر آدم کلافه میشه کاش حداقل تو اتاق خودشون بازی کنن ولی به همه چی کار دارن تو این سن خیلی سوال میپرسن و حرف میزنن
مامان
پاسخ
کلی حرصم در میاد وقتی خونه بهم ریختس.همه جای خونه رو بهم میریزه.بعضی وقتا جایی برای نشستنم نیست.